<-TagName->, <-LinkTitle->, <-CategoryName-> , محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی.
مشخصات:
من محمدرضاابوزیدآبادی هستم و18 سال دارم.در حال حاضر دیپلمه هنر(رشته عکاسی) هستم وهم اکنون مشغول به تدریس رشته عکاسی در اموزشگاه هنرنمای شهرستان آران وبیدگل زیرنظر آموزش وپرورش ومدیریت آتلیه و عکاسی هنرنما می باشم و برحسب علاقه شدید به کامپیوتر،کلینیک و کافی نت جوان را مدیریت می کنم و قصد من در این وب گذاشتن نرم افزار و چندی از عکس های خودم می باشد که امیدوارم از دیدن آنها نهایت لذت رو ببرید و من را در بهتر نمودن این وبلاگ از تمامی لحاظ کمک کنید., kiyansoft, 18tir, hack, what, who, leran, download, ,"> دستمو بگیر .... ای خدا تنهام نزار
آزاده آزادم ببین ...

 

عاشورا را زنده نگه داريد كه با عاشورا زنده ايم - امام خمينى (ره)

 

هردم به گوشم‎‎ می رسد آواى زنگ قافله ... اين قافله تا كربلا ديگر ندارد فاصله
يك زن ميان محملی اندر غم و تاب و تب است ... اين زن صدايش آشناست، اى واى من، اين "زينب" است

 

عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني شعله به خرمن زدن عشق يعني رسم دل بر هم زدن عشق يعني يا حسين...

پرسيدم از هلال چرا قامتت خم است
آهي كشيد و گفت ماه محرم است

...........................................................

ماه محرم ماه خون برر شما تسلیلت باد


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 18:58
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

 

با عرض پوزش از تمامی عزیزان

من این روز ها گرفتار کاری مهم هستم و شرمنده از اینکه نمی توانم وبم رو از اطلاعات روز اپ کنم ولی قول می دهم که تا زمانی نه چندان دور با دستی پر وبا دلی عاشقانه می آییم برای اینکه سفره دلمان را در صفحه ی جادویی روبرویتان بگشاییم .

ممنونم از تمامی عزیزانی که من رو دوست دارند و برای ماندن در صفحات وب همراهی می کنند.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 22:53
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

 

نامه ای باعشق

محبت شديدي كه سابقا ًبه توابراز مي كردم
دروغ و بي اساس بود و در حقيقت تنفر من نسبت به تو
 
پستي و وقاحت تو بيشتر در نظرم اشكار مي شود
 
در قلب خود احساس مي كنم كه ناچار بايد
از تو دور باشم و هيچ وقت فكر نكرده ام كه
 
با تو زندگاني كنم زيرا ملا قاتي كه آخرين بار با تو كردم بسياري از
طبيعت فرو مايه و روح پست و پليدت را آشكارمي ساخت و
 
اخلاق و صفاتت رابه من مي شناساند مسلماً
خوشونت طبع و تند خويي تو مرا بد بخت خواهد كرد
 
ازدواج اگر سر بگيرد من همه عمر خود را با
 
پريشاني و تند خويي خواهم گذراند و بدون تو عمري را به
خوشبختي سر خواهم آورد و در نظر داشته باش كه روح من
هيچوقت اسير فكر تو نخواهد شد و نفرت و دشمني من هميشه
متوجه توست و بايد اين نكته را كاملاًدر نظر داشته باشي
مخصوصاً تقاضايي از تو دارم و آن اين است كه مطمئن باشي
كه من اين نامه را از صميم قلب مي نويسم چقدر تا سف مي خورم
 
ازاين نكته باز هم در صدد دوستي با من برائي ومزاحم من شوي ضمنا خواهش مي كنم
كه از جواب دادن به اين نامه خود داري مي كني زيرا كه نامه هاي تو سراسر
مز خرف و مهمل است و نمي توان گفت كه داراي

 لطف و ظرافت است و بطور قطع بدان كه هميشه 
دشمن تو هستم و از تو بشدت متنفرم و هيچ وقت نمي توانم فكر كنم كه
دوست صميمي و وفا دار تو هستم و به محبت تو دل بسته ام ***
حال اگر مي خواهي به محبت واقعي من به خودت پي ببري
 
نامه را يك پي ام در ميان از اول بخوان

نامه ای با عشق




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 19:33
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

از خداوند نيرو خواستم، ضعيف آفريد که تواضع بندگي را بياموزم.
از او سلامتي خواستم که کارهاي بزرگ انجام دهم، ناتوانم آفريد که کارهاي بهتري انجام دهم.
از او ثروت خواستم که سعادتمند شوم، فقرم بخشيد که عاقل باشم.
از او قدرت خواستم که ستايش ديگران را به دست آورم، شکستم بخشيد که بدانم پيوسته نيازمند اويم.
از او همه چيز خواستم که از زندگي لذت برم، آنچه خواستم به من نداد. آنچه بدان اميد داشتم به من بخشيد و دعاهاي نگفته ام مستجاب شدند و آنها اين بودند:

من هستم در ميان انسانها و غرق در نعمات پروردگار




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 21:30
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

 

 لئونارد نيموي: شايد چالاك‌ترين انسان نباشم، شايد بالابلندترين يا نيرومندترين نباشم، شايد بهترين و زيرك‌ ترين نباشم، اما قادرم كاري را بهتر از ديگران انجام دهم و اين كار هنر خود بودن است .

 بدترين گناه اين است که به کسي که تو را راستگو مي پندارد دروغ بگويي « ويليام شکسپير» .

اگر انسان خود را از آنچه هست نتواند به مقام بالاتري برساند موجود ضعيف و ناچيزي است .

نشان دوست نيكو آنست كه خطاي تو را بپوشد و تو را پند دهد و راز تو را فاش نكند .

هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن .

ولتر: شما ممكن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال كنيد، اما محال است بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد.

 برنارد شاو: زن زشت در دنيا وجود ندارد فقط برخي از زنان هستند كه نمي‌توانند خود را زيبا جلوه دهند .


مابقی جملات را در ادامه مطلب بخوانید

 

زيباترين سخني كه شنيدم سكوت دوست داشتني توبود **


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 21:30
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

بهترین راه آماده شدن برای فردا ، این است که کار امروز را عالی انجام دهیم .

 

در زندگی ، به چیزی اهمیت ندهید که بدون آن هم زندگی در جریان باشد .

 

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد به خاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید .

 

امید ، درمانی است که شفا نمی دهد ولی کمک می کند تا درد را تحمل کنیم .

 

دانا به کار خود توکل می کند و نادان به آرزوی خویش .

 

عروس زندگی ، کار است که اگر بتوانی داماد این عروس شوی ، فرزندتان سعادت خواهد بود .

 

آدم نادان در کار همه دخالت می کند ، به جز کار خود .

 

کار کن ، پیش از آنکه نیازمندی به کار وادارت کند .

 

در اندیشه آنچه کرده ای مباش ، در اندیشه آنچه نکرده ای باش .

 

خانه ات را برای ترساندن موش ، آتش نزن .

 

سکوت ، گفتاری است که هرگز دچار خطا و اشتباه نمی گردد .

 

میوه بالای درخت ، از این جهت در نظرمان لذیذ جلوه می کند که دستمان به آن نمی رسد .

 

تنها چیزی که بین تمام مردم جهان از همان روز اول به مساوات تقسیم شد ، مرگ است .

 

دنیا ، اتاق انتظار سعادت است ، همه در این اتاق جمع می شوند ولی به کمتر کسی اجازه ملاقات می دهند .

 

اگر خاموش باشی تا دیگران به سخنت آرند ، بهتر که سخن گویی و خاموشت کنند .

 

گوینده ماهر ، همان شنونده زبردست است .

 

سخن ، دارویی است که اندک آن سود دهد و بسیارش کشنده باشد .

 

سرنوشت ، ارباب ترسوها و بنده جسوران است .

 

زمانی خود را شجاع بدانید که بعد از هر شکست لبخند بزنید .

 

کسیکه دو بار از روی یک سنگ بلغزد ، شایسته است که هر دو پایش بشکند .

 

اشتباه کردن ، یک عمل انسانی است و تکرار آن عملی حیوانی .

 

فقیر از برخی از نعمتهای دنیا محروم است ، خسیس از همه نعمتهای دنیا .

 

می توانیم از سال ، قرنی بسازیم و می توانیم قرنی را در دقیقه ای بگنجانیم .

 

زندگی ، یعنی بالا رفتن از سربالایی ، نه پایین آمدن از آن ، کسیکه پایین می آید زندگی را می بازد .




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 20:22
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

سلام به تمامی عزیزانی که دوستشون دارم و اونا هم منو  دوست دارم باعرض شرمندگی از اینکه خیلی وقته وبمو یه تکونی بهش ندادم ... اخه می دونید چیه ؟؟؟ من رفتم سربازی ( بدبختی ما پسرا و حای حای کردن دخترا) اخه چه کنیم دیگه مجبوریم . الانم باید برم شرمنده در اولین فرست درستش می کنم .

با عرض پوزش

سربازی اقا محمد رضا ابوزیدابادی بیدگلی




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 11:12
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

غنچه از خواب پرید

و گلی تازه به دنیا آمد

خار خندید و به گل گفت سلام

و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت

گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی آمد نزدیک

گل سراسیمه ز وحشت افسرد

لیک آن خار در آن دست خلید

و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

گل صمیمانه به او گفت سلام

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 19:33
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

همه می پرسند:

چیست درزمزمه مبهم آب؟

چیست درهمهمه دلکش برگ؟

:Every body asks

؟What hides in the ambiguous murmuring of water

?What hides in the attractive humming of leaves

چیست دربازی آن ابرسپید،

روی این آبی آرام بلند،

که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

What hides in the play of thet white cloud,

Above this calm lofty Blue,

?Carring thou thus into the deep of fantasy

چیست درخلوت خاموش کبوترها؟

چیست درکوشش بی حاصل موج؟

?What hides in the silent solitude of doves

?What hides in the useless struggle of waves

 


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 19:31
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

کریم تار زن

میگن یه مطربی بود در مشهد به نام کریم تار زن.آلوده بود.خیلی بد بود.تارش سر شونش بود.داشت می زد و می رفت.تو راه دید یه جایی جمعیت خیلی زیاده.دم بازار فرش فروشای مشهد.پرسید چه خبره اینجا؟گفتن که آقا سیدهاشم نجف آبادی اینجا منبر میره(ایشان اهل دل بود.صاحب نفس بود.نفسش در مردم اثر می کرد).کریم تار زن یه مرتبه با خودش گفت که بریم در خونه خدا.ببینیم این چی می گه که این قدر مردم جمع میشن.  

      تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است...

                                           ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است

خدا توبه کرد به سوی این کریم تارزنه.وارد مسجد شد.شلوغ بود.همون دم در که مردم کفشاشونو در میارن زانو زد و نشست.مرحوم آسید هاشم رو منبر نشسته بود.دید یه مشتری براش اومده.از اون مشتریای عالی.بحثشو عوض کرد آورد توی توبه و رحمت و مغفرت حق.با لحن شیرینی که داشت شروع کرد این ابیات معروف رو خوندن:

                  باز آی باز آی هر آنچه هستی باز آی... گر کافر و گبر و بت پرستی باز آی

                  این درگه ما درگه نومیدی نیست........ صد بار اگر توبه شکستی باز آی

تارزنه شروع کرد گریه کردن.دستشو بلند کرد.صدا زد آی آقا یه سوال دارم ازت.سرها برگشت عقب ببینن سائله کیه.دیدن مطربه اومده.آلودهه اومده. ـسوالت چیه؟بپرس گفت رو منبر از قول خدا داری می گی باز آی باز آی هر آنچه هستی باز آی.سوالم اینه که اگه من آلوده برگردم رام می ده؟آخه من خیلی بدم. گفت عزیز دلم خدا در خونشو برا تو وا کرده.منم برا تو منبر رفتم.خدا این مجلسو برا تو آماده کرده.کریم تارشو بلند کرد زد زمین.تار شکست.گفت آقای نجف آبادی قیامت شهادت بده که من آمدم.آشتی کردم.

یکی از علمای بزرگ مشهد می فرمود کار این تارزنه به جایی رسید هر که در مشهد یه حاجت سختی داشت صبح میومد پیش این تارزنه می گفت آقا امروز رفتی حرم امام رضا سفارش ما رو بکن می رفت سفارش می کرد امام رضا حرف این مطربه رو می خرید.(رحمت خدا خیلی زیاده.حدیث داره خدا ۱۰۰قسمت رحمت داره.یه قسمتشو بین همه موجودات هستی تقسیم کرده تمام این محبتا به برکت اون یه قسمته.۹۹قسمت رحمتشو نگه داشته قیامت بین بنده هاش تقسیم کنه)




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 18:51
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

عشق گنجیشکی

در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا. باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم. گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟ گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟ گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟ این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت:

                             الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن.

خدایا راضی ام به رضای تو

یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :

آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم .




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 18:33
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

بی نشان

بچه تر که بودم چیزی حدود 17-18 سال پیش با خود می اندیشیدم

 که وقتی بزرگ شدم چه چیزی را قرار است اختراع کنم

 به دور و اطراف نگاه می کردم لامپ که اختراع شده و یخچال و تلویزیون

 و حالم گرفته می شد که چیزی برایم باقی نگذاشته اند

 و شاید در همان روزها بود که روزی به ذهنم رسید که فرشته ها قبل از

 آفرینش عالم کجا بودند؟ هنوز یک سالی مانده بود تا به

 مدرسه بروم و از هر که پرسیدم جوابم را نداد و باز در حالی که حالم

 گرفته شده بود به مقابل آیینه رفتم و گفتم: آن زمانی که

 به مدرسه بروم از خانم معلمم خواهم پرسید.سالها گذشت به مدرسه

 رفتم و دوره ابتدایی تمام شد و راهنمایی و دبیرستان و

 دانشگاه و آن سوال از کسی پرسیده نشد.در آن روزها بود که دریافتم

 چه فراوان است اختراع نشده ها و چه بسیار است

 نارفته ها و چه اندک اند آنانی که به دنبال کشف و رفتن اند و چه نادرند

 افرادی که با سوالاتشان باقی می مانند و حوصله شان

 می شود که هنوز به خود و عالم مشغول باشند و به یکنواختی دنیا دل نسپرند

    

       مهدی صدر نشریه علمی فرهنگی اجتماعی خشت اول شماره 8 ص 43




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 13:57
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

 

 ای جوان؛

 

 

     تو میدانی و همه میدانند که زندگی از تحمیل لبخندی برلبان من ،ازآوردن برق امیدی در نگاه

 من واز برانگیختن موج شعفی در دل من عاجز است.

 

 

     تومیدانی و همه میدانند که شنکنجه دیدن بخاطر تو ، زندانی کشیدن بخاطر تو و رنج بردن

  بخاطر تو بپای تو تنها لذت زندگانی من است.

 

 

    از شادی توست که من دردل میخندم از امید رهایی توست که برق امید در چشمان خسته ام

 می درخشد .واز خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس میکنم نمی توانم خوب حرف بزنم .

 

    نیروی شگفتی را که زیر این کلمات ساده در جمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده ام

 

     دریاب  ! دریاب!

 

     من ترا دوست دارم ،همه زندگیم ،همه روزها و شبهای زندگیم ، هرلحظه از زندگیم بر این

 دوستی شهادت می دهند.

 

      شاهد بوده اند و شاهد هستند .آزادی تو مذهب من است ، خوشبختی تو عشق من است وآینده تو تنها آرزوی من است .

 

 

 

 

                                                   "دکتر علی شریعتی "




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 21:19
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

خدا یا!!!

من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریای خود نداری

من چون تویی دارم و تو چون خود نداری

بر این باورم که پروردگار  

ساده تر از همه است...  

سلام

خدایم...

من اگر روح پریشان دارم

من اگر غصه فراوان دارم

به تن زندگیم، زخم فراوان دارم

گله از بازی دوران دارم

دل گریان، لب خندان دارم

چه غم است؟ چون تو خدایی دارم

در غمستان نفسگیر اگر....نفسم میگیرد

آرزو در دل من، متولد نشده میمیرد

یا اگر دست زمان، در ازای هر نفس،

جان مرا میگیرد

دل گریان، لب خندان دارم

چه غم است؟چون تو خدایی دارم

من اگر پشت خودم پنهانم


من اگر خسته ترین انسانم

به وفای همه بی ایمانم

به تو و عشق تو ایمان دارم

چه غم است؟چون تو خدایی دارم

دستمو بگیر .... ای خدا تنهام نزار




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 11:27
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

 

Let me rock you .let me roll you

Take my hand

Iwill take you to a new start

Calling the promised land

Let me love you.let me hold you

With all my heart

Trust me baby.like Itrust you

I did it from the start

And each and every day

Im gonna always say

Lets talk about love.love.love.love

That’s all Im dreaming of

Lets talk about love

LOVE ME .... LOVE ME

با من پایکوبی کن

دستم را بگیر

من تو را برای شروعی تازه آماده خواهم کرد

بیا به هم قول بدهیم

بگذار تو را دوست بدارم

ازصمیم قلب

عزیزم به من اعتماد کن،همانطور که من به تو اعتماد دارم

من از آغاز اعتماد کردم

وهرروز و همه روز

من باز هم به تو می گویم که

تنها از عشق حرف بزن،ازعشق،ازعشق،ازعشق،ازعشق

این تمام رویای من است

بیا از عشق بگوییم

 

 

 

 
 



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 11:8
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

شايد آن روز که سهراب نوشت :

    (( تا شقايق هست زندگي بايد کرد ))

خبري از دل پر درد گل ياس نداشت 

بايد اينجور نوشت:

 هر گلي هم باشي چه شقايق

چه گل پيچک و ياس زندگي اجبارست...

زندگی اجبار است...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 19:55
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

اهل چرت و پرت نوشتن نیستم از عشق و عاشقی هم خسته شدم مطلب خاصی هم برای نوشتن ندارم اما حس نوشتن را دارم برای همین هم یه چند سطری از خودم یادگاری می گذارم

خدا مردم هیچی نمی دونن اما خدا تو می دونی خدا مردم فکر می کنن که می دونن اما اینکه چی می دونن  هنوزشم نمی دونن خدا مردم فکر می کنن اگه ندونن بهتره اما نمی دونن چه بدونن چه ندونن باز مثل اینه که هیچ چیزی نمی دونن من می دونم ولی خدا تو می دونی که بنده ات یعنی منم نمی دونم وقتی که من نمی دونم ولی بازم فکر می کنم که می دونم آخر قصه چی بشه خداییش  این یکی رانمی دونم خوننده ها ببخشین  اگه که من کم می دونم هر چی باشه از اونایی که با نادونی  می دونن همیشه بیشتر می دونم مطلب من حسی بود و سی یا سی و غیر نبود معنی نداشت ولی بازم بی معنی و چرت نبود به امید اون روزی که تمام مردم بدونن یا اگرم باز ندونن فکر نکنن که می دونن




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23:51
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

        خداحافظ برای تو چه آسان بود !

                ولی قلب من از این واژه لرزان بود

خداحافظ برای تو رهایی داشت

                 برای من غم تلخ جدایی داشت

خداحافظ طلوع من ، غروب من

                 خداحافظ تو ای محبوب بی وفای من

سلام تو ، طلوع پاک شبنم بود

                 غروب ظلمت و تاریکی غم بود

سلام تو شروع آشناییها

                  نوید مهربانیها ، زمان همزبانیها

دریغ از قطره های اشک سوزانم

                   که از بیداد تو بر رخ چکیده

خزان زندگی آمد ...

                                            

       

  خداحافظ      خداحافظ      خداحافظ 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:21
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

یک با یک برابر نیست 

معلم پای تخته داد می‌زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی‌ها،

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد

برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان،

تساوی های جبری رانشان می داد

خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک


غمگین بود

تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و


معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود ؟

وان سیه چرده که می نالید، پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست...

شعر : خسرو گلسرخی




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:53
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

هر روز تنها تر از دیروز می شوم

می شود که روزی رسد

که اینگونه نباشم

خدایا تو را می خوانم

آیا گریزی هست

آیا کسی هست

نمی خواهم تنها تر باشم

چه کنم که تو چنینم آفریدی

و از خودت بر من دمیدی

نمی دانم چرا اینگونه می شکنم

و اینگونه غصه دار می شوم

من را رهایی ده

آیا مرا می شنوی

تو که شنوده همه مخلوقاتی

که میرسد زمانی که به من بها دهی ؟

خدایا

دوستت دارم

و تویی انگیزه بخشم

و مرا شیفته خود ساز

که به خلقت نمی توان شیفته شد

مرا عاشق خود کن که به بندگانت نمی توان عشق ورزید

مرا بار دیگر بیا فرین

مرا از نور خود سرشار کن که سخت به تو محتاجم

برای تو می نویسم

تو را می خواهم

مرا رها کن

نمی دانم چگونه

تویی عالم بر همه اسرار

عالم بر همه احوال

مرا رها کن

از این حال

ای بزرگ

خسته ام از بس که نوجه کردم و بی اعتنایی دیدم

خسته ام

می دانم که می دانی

آری می دانی

که تو هم خوبی می کنی و ما بی توجهیم

مرا ببخش

مرا ببخش

تویی بخشنده مهربان

و کسی مهربانتر از تو مگر می شود یافت ؟

تویی قادر متعال

مرا رها کن

می خوانمت

و محتاج توام

خودت گفتی

که بخوانمت تا اجابت نماییم

می خوانمت

رها یم کن

از نور خود بر من بخش

و زیاد آزمایشم نکن

تو را می پرستم

که پرستش از آن توست

مرا رها کن


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 0:40
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

این مطلب بر گرفته از اساطیر چینی است


مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید . تا معجزه ای شگفت انگیز را  متوجه شوید

1- ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و  دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان

را پشت به پشت هم بچسبانید.

2- چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید.

3- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند.

 

286s9c0.jpg



 

4- سعی کنید انگشتان شست را از هم جدا کنید. انگشت شست نمایانگر والدین است. انگشت های  شست می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام  انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.

5-لطفا مجددا انگشت های شست را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.

6- اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

7- انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند.

عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.

نظر شما چی هست ؟




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 20:18
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

گدای نابینا

 

 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن‌روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم‌های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟

روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد: امروز بهار است، ولی من نمی‌توانم آنرا ببینم !!!

وقتی کارتان را نمی‌توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین‌ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ......... لبخند بزنید!




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 20:9
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

سلام

چندی پیش به خونه پدر بزرگم رفتم .

پدربزرگی دارم پیرو از کار افتاده . که کنار اتاق تکیه داده بود و به خودش فکر می کرد به اون روز های خوش و خورم . نگاهش به بیل صحرا دوخته شده بود و دسته بیل رو نگاهی کرد و آهی کشید .

با کشیدن آهش نگاه من هم ببی اختیار به بیل افتاد جای پای بیل نگاهم رو مجذوب خود کرد و اون روزی رو به یاد آوردم که مردی با چه شوق و شوری پا به این بیل می گذاشت و زمین خدا رو شخم می زد .

کشاورزی که برای سرسبز کردن زمین خدا و گذروندن امورات خود زیر آفتاب سوزان عرق می رخت.

صدای لرزانش سکوت و خلوت اتاق رو شکست

صدا کرد محمد رضا یه چای درست می کنی بهم بدی ؟

بله پدر بزرگ چرا بهت ندم

الهی خیر ببینی اگه یه چای بهم بدی...

(اخه چشای پدربزرگم خیلی ضعیفه و نمی تونه جایی رو خوب ببینه )

بلند شدم و سماور رو روشن کردم .

با لبخندی مصمم بهش گفتم این هم چای الان حاضر می شه .

دستت درد نکنه بابا الهی خیر از زندگیت ببینی

کثیفی و جرم روی شیشه عینک پدربزرگم دلم رو خیلی سوزوند بهش گفتم که عینکت رو بده تا بشورم

هنگام شستن ناگهان در خود به خود باز شد و خورشید چنان به چشمم تابید که مجبور شدم چشمانم رو ببندم بعد از چند ثانیه چشم هام رو باز کردم ولی خبری از خورشید نبود.

اخر راهرو  که در نیمه باز بود تنها چیزی که دیده می شد ماشین ها و موتورسیکلت هایی که بی تفاوت

از کنار خانه می گذشتن . حس غریبی بهم دست داد اما یه جورایی خوشحال بودم ولی این بی تفاوتی مردم نسبت به دیگران بدجوری منو  آزار میداد به داخل اتاق برگشتم پدربزرگم لبخندی روی لبانش بود باصدای بازشدن درب نگاهی به من انداخت ولی چیزی نمیدید

محمدرضا تو هستی ؟

اره بابا بزرگ منم

دلم برای غربت صدای پدربزرگم می سوخت . واقعا چه سخته بی زن زندگی کردم . الان چیزی حدود ۷ سال هستش که مادربزرگم فوت کرده و پدربزرگم تنها زندگی می کنه . داشتن زن حال براش معنی پیدا کرده  . وقتی که تن خسته اش احتیاج به گرفتن دست و همراهی و هم صحبتی داره وقتی که سکوت تمامی خانه را در خود غرق می کنه ٬ وقتی که یاد روزگار قدیم میکنه و اشکت از گوشه چشمانش جاری می شه و می خواد سکوت رو بشکنه و با صدایی رسا به همه بگه من هم ادمم و دل دارم چرا باید این قدر تنها باشم چرا باید سکوت من رو شکست بده و بغد توی گلویم گیرکنه چرا نباید فریاد بکشم  چرا ٬چرا و چرا ...؟؟؟




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 10:56
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

چندی پیش یکی از بچه ها گفت بنویس

منم می نویسم می نویسم از اونی که هستم

می نویسم از اون چیزی که می تونم باشم

می نویسم از اونی که منتظرش هستم

می گن نوشتن راحته ....

اره راحته، راحت تر از اون چیزی که فکرشو بکنی .

خوب می نویسم از اونی که هستم:

من محمد رضا هستم محمدی که محمدی اون تونست محمدی کنه و دست رفقاشو بگیره و تا ته خط باهاشون بمونه ، راستی یه سوال:

چرا بعضی از مردم این قدر نامردن؟

ببینید وقتی شما با یکی دوستید چه دلیلی داره برای اینکه رفیق تو ،شما رو به رفیقای خودش بفروشه؟

این ادم فروشیه یا اینکه نامردی ؟

بعضیا شاید بگن ادم فروشی و بعضیها بگن نامردی ...!!!

به نظر من ادم هایی که این کارو می کنن از خوک هم پسترند. خوب بزارید قضایای منو رفیقم رو بهتون بگم نه اصلا بزارید داستان رفیقم با دوست دخترشو بگم که قشنگ متوجه بشید .

من خیلی اهل حرف زدن نیستم .

دیشب با یه شاعر همنشین شدم و از تفاوت این زمانه با زمانه های قدیم و رسم و رسومات سخنی پیش اوردیم و وقتمان را گذراندیم .

صحبت به عشق رسید :

بیتی سرود و گفت:

از عشق هراسید و به سویش نشتابی  

 بی عشق بمانید و به کویش نخرامید

چون عشق سرابیست فریبش نخورید و

 چون عشق دروغیست به آن دل نسپارید

 

گفتم عاشقی ؟ گفت بودم

گفتم پس شکست خوردی ...؟ گفت بدجور

گفتم بی وفا بود؟ گفت بی وفایی رسم عشقه

گفتم رقیب در کاربود یا اون بی وفا؟ گفت وای از اون موقعی که رقیب در کار باشه...

با دیدن احوال شاعر گمنام بحث رو عوض کردم و به اول راه برگشتم و از اون طلب نظرکردم

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:6
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

سلام

سلام به اونایی که میان و این وب رو می خونن

سلام به اونایی که وب گردی می کنن و تمام وب های قشنگ رو توی پیونداشون برای روز مبادا ذخیره می کنن

سلام به اونایی که صبح بلند می شن و سلام رو می گن و میان مطالب جالب رو بخونن .

و در اخر سلام و سلام و سلام

چند روز پیش ادرس وبمو دادم به حسابدار شرکت وچند تا مدیران و کارکنان و ازشون خواستم که برن و ببینن و نظر بدن .

فرداش که رفتم شرکت ازشون پرسیدم که آیا دیدید یا نه ؟ و نظر دادید یا نه ؟

آقای صفایی  گفت دیدم ولی سعی کن از خودتم بنویسی

و..............

همه این نظر رو داشتن که کمی هم از خودم بنویسم      چشم از خودمم می نویسم

 والله من نمی دونم از کجا شروع کنم و از چی بنویسم آقایون و خانم ها و همکاران و وب گرها منو تو این کار راهنمایی کنید که از چی شروع کنم




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:55
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

از ما كه گذشت ....
ايستاديم ،
بي پروا ، مي روم و مي تازم در مرز بي خوابي و رويا ،
در محمل ريا ، چنان مي روم كه گويي نه پسي دارم و نه پيش و ، چه شگفت !
اين ريا ديگران با من همواره همراه و هم پايند
باور كرده اندكه حقيقت بيش از اين رياي من نيست
چگونه برهانم آنان را زين خيال اين تَوَهُم
تنها فغان من است
دلشان مي شكند! اگر بگويي
ببنديد چشمان بي شرمتان را! حوصله شان سر مي رود!
اگر بگويم باز نكنيد زبانتان را حتي براي دلسوزي من
كه آن من ، خود هيچ است و اين هيچ ، پر شده است از من
و در نهايت اين من ِ من است كه مي نماياند خود را
براي هيچ و اين من ،
تنها زهرا هزاران تكه شده است براي شما
● زهرا امير ابراهيمي

 

همه ما در به پایان رسیدن عمر یک جوان دخالت داریم .

این کار بد تر از هزار بار مردن و زنده شدن بود

چرا نباید بهش کمک کنیم و دلداریش بدیم ؟

 

برای خواندن متن کامل نامه زهره امیر ابراهیمی روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:23
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

ما نام عشق را بر آن می نهیم. عشق به مانند روشنای آفتاب حس میگردد. اما روح بخش ترین احساسات انسانها شاید همین راه حل زیبای طبیعت برای بقای نسل آدمیان و تولید مثل آنها باشد.
مغر توسط مجموعه ای از مواد شیمیایی اثر بخش، ما را در دام عشق گرفتار می آورد. تـصور بر این است که در حال گزینش شریکی برای خود هستیم، در حالی که ممکن است طعمه ای دلباخته برای دام دوست داشتنی طبیعت بیش نباشیم.
آنگونه که شما تصور میکنید نیست...
روان پژوهان نشان داده اند در حدود 90 ثانیه تا 4 دقیقه زمان لازم است تا شما درباره عشق کسی تصمیم گیری نمایید.
 
تحقیقات گویای این مطلب میباشند:
  • %55 از طریق زبان جسمانی علاقه پدید می آید
  • %38 از طریق لحن صدا و سرعت سخن گفتن
  • فقط %8 از طریق گفتگو عاشق میشوند
3 مرحله عشق
روانشناسان برای عشق سه مرحله پیشنهاد نموده اند: شهوت، مجذوبیت و تعلق. هر کدام از این مراحل بدلیل وجود هورمونها و مواد شیمیایی خاصی ایجاد میشوند.

ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 21:54
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

                    الهی و ربی من لی غیرک...

گفتم: چقدر احساس تنهايى مى‌كنم
گفتى: من كه نزديكم
(بقره آيه 186)
گفتم: تو هميشه نزديكى؛ من دورم... كاش مى‌شدبه شما نزديك شوم.
گفتى: هر صبح و عصر، پروردگارت را پيش خودت، با خوف و تضرع، و با صداى آهسته ياد كن
(اعراف آيه 205)
گفتم: اين اما توفيق مى‌خواهد.
گفتى: دوست نداريد خدا شما را ببخشد؟
(نور آيه 22)
گفتم: مشخص است كه مى‌خواهم آمرزيده شوم.
گفتى: پس از خدا بخواهيد كه شما را بيامرزد و بعد توبه كنيد
(هود آيه 90)
گفتم: با اين همه گناه... اما چه كار مى‌توانم بكنم؟
گفتى: آيا نميدانيد كه خدا توبه را از بنده‌اش قبول مى‌كند؟!
(توبه آيه 104)
گفتم: اما روى توبه ندارم.
گفتى: بدانيد كه خدا آمرزنده گناه و پذيرنده توبه است
(غافر آيه 3-2)
گفتم: با اين همه گناه، براى كدام گناهم توبه كنم؟
گفتى: خدا همه گناهان را مى‌بخشد
(زمر آيه 53)
گفتم: يعنى اگر دوباره بيايم، باز مرا مى‌بخشى؟
گفتى: جز خدا كيست كه گناهان را ببخشد؟
(آل عمران آيه 135)
ناخواسته گفتم: الهى و ربى من لي غيرك؟
گفتى: خدا براى بنده‌اش كافى نيست؟
(زمر آیه ۳۶) 
گفتم: در برابر اين همه مهربانى چه كارى مى‌توانم انجام دهم؟
گفتى: اي مومنين! خدا را زياد ياد كنيد و صبح و شب تصبيحش كنيد. او كسى است كه خودش و فرشته‌هايش بر شما درود و رحمت مى‌فرستند تا شما از تاريكى‌ها به سوى روشنايى بياييد. خدا نسبت به مومنين رحمان و رحيم است.
(احزاب آيه 43-41)

 منتظر نظر شما در این باره هستم




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:23
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

سخن وپند بزرگان

آنکه می‌خواهد روزی پريدن آموزد، نخست می‌بايد ايستادن، راه رفتن، دویدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی‌کنند.   (نیچه( «موفقيت» بدست‌آوردن چيزی است که دوست داری و «خوشبختی» دوست داشتن چيزی است که بدست‌آورده‌ای. همه مردم را «بعضی مواقع» می‌توان فريفت و بعضی از مردم را برای «همه عمر». ليکن نميتوان همه مردم را برای همه عمر فريب داد. عشق تنها به چشمان يکديگر خيره شدن نيست، بلکه متفقا به بيرون، به جهت معينی نگاه کردن است.

«دکتر تامس.آ.هريس» 

شما ممکن است بتوانيد گلی را زير پا لگدمال کنيد، امامحال است بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد.

 «ولتر؛ نويسنده فرانسوی ۱۷۷۸-۱۶۹۴» 

مدتها پيشآموختم که نبايد با خوک کشتی گرفت، خيلی کثيف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک از اين کار لذت می‌برد.  مادرشاهکار طبيعت است.

 «گوته»

  اگر از کسی متنفری از قسمتی از خودت در او متنفری، چيزی که از ما نيست نمی‌تواند افکار ما را مغشوش کند.

 (هرمان هسه) 

هيچوقت نمی‌توانيد با مشت گره‌کرده دست کسی را به گرمی بفشاريد.  

(گاندی)

برای خواندن ادامه سخن ها به ادامه مطلب مراجعه کنید.(اون اخراش خیلی بامزه ست.)


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 13:42
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..

sms new

پسر نوح با بدان بنشست حالا برو خونه زندگیشو ببین ماکسیما داره

 

غضنفر مي ره پمپ بنزين و بعد از اينکه باکش رو پر مي کنه، مي ره پيش حسابدار و مي گه: آقا! چقدر شد؟ يارو مي گه: 300 تومن! غضنفر تعجب مي کنه و آروم مي پرسه: چي شده؟شاه برگشته؟ بنزين فروش يواشکي جواب مي ده: نه، شما گازوئيل زدی

 

خدای من, خدای خوب و مهربان, من و گوشی کوچکم دوست داریم اس ام اس فراوان از دوستان دریافت کنیم, همه ی ما ایرانسلی ها دست در دست هم دهیم و اس ام اس های خودمان را برای درمان صندوق ورودی یکدیگر هدیه کنیم, هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم, سازمان اهدا اس ام اس شماره حساب ۰۹۳۶۱۸۴۹۳۶۶, منتظر اس ام اس های سبزتان هستیم

زن: عزيزم! يادته روز خواستگاري وقتي ازت پرسيدم چرا مي خواي با من ازدواج کني، چي گفتي؟ شوهر: آره، خوب يادمه، گفتم: مي خواهم يک نفر را در زندگي خوشبخت کنم. زن: خوب، پس چي شد؟ شوهر: خوب، خوشبخت کردم ديگه. زن: کيو خوشبخت کردي؟ شوهر: همون بيچاره اي رو که ممکن بود با تو ازدواج کنه


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:22
توسط ..:: محمدرضا ابوزیدآبادی بیدگلی ::..